۷/۱۸/۱۳۸۲

خانم شیرین عبادی از صمیم قلب به شما تبریک می گم امروزهمه ی ایرانیا به خصوص خانم های ایرانی به شما افتخار می کنن ؛

زن,
ناله ی خاموش زیر خاکستر
که ناگزیر از ماندن هماره داغ می سوزی,
تو را و مرا
به یک جرم
به زنجیر کشیده اند
چنان ماهرانه
که سالیان به طول انجامید
تا پیدا کنیم بند اسارت را
پیچیده بر وجودمان
و هنوز هم هستند کسانی که باور ندارند
تارهای نامرئی حقارت را
هویتم را گرفتند
مرا به دست خود بالیدند
و همانان ساخته ی خود را محکوم کردند
که پرورده شان بس رقیق است در احساس
و متکی به وجود منور آنان!
زیرا که قدرت تشخیص ندارد!
صداقتم محکوم شد
رفاقتم محکوم شد
حس ناب بودن را به غرامت از من بردند
و دنیایم را به اندازه ی و جود نحسشان کوچک کردند
و از من خواستند بمانم
به عنوان
دختر نه انسان
همسر نه انسان
مادر نه انسان

۷/۱۷/۱۳۸۲

در روزگاری بدینگونه سرد و خشک
در این دیاری که نفس لطف پر بهاست
دیوانگی خطاست
چون زنده بودن همه از شور و شر جداست
ما هم به حکم دهر کمر بسته ایم و بس
وز روی زندگی نگذیدیم جز نفس
اما در این نفس
جز یاد روی تو ندرم هوای کس
هرچند تو در این میانه ز من بگسلی به غیر
من با خیال تو کنم روز و شب به خیر
باور ندارم از این بیشتر کسی
عاشق شود بروی تو با این صفای دل
حیرانم از کسانی که بعد من
جرات کنند و پای گذارند جای من
می بینم آن زمان که تو در هر مقایسه
با اشک و آه بگیری نشان من
اما کنون به ناز مرا پس کشانده ای
با من بجز به سردی سخن نگفته ای
من گر چه از تو ندیده ام بجز جفا
در راه عشق خود
ثابت قدم
به پا
چون سرو سبز باغ
ایستاده ام
اما از این جدا
شاید دوباره من
باید به خاطر آورم
در این دیار پست
دیوانگی خطاست
شتاب کن
و بار بردار و برو
که لحظه ای درنگ ,حتی
خطاست
بگذاز هر چقدر که خاطره هست اینجا بماند
در این کنج ناپاک که وادی خوکان است
که دیرگاهی است,دیر شده است
و جای ترا به دیاری* چنان تنی بخشیده اند
که تمییز بوی خود از او برایت
غیرممکن بود
و شد.

*: به فتح "د" و تشدید "ی"

۷/۱۶/۱۳۸۲

انگار می کنم که تو باشم
, هر چند از ندیدنت 11 لحظه ی آغاز بی سرانجام می گذرد
بسر شدگان سالیانی که بی شماره در آنها ز مردگی زنده شدم
دنیایی از ÷س همان ÷رده ی زلال لب گزنده
, مواج
چنان که تو داشته ای
و من مرورشان کردم
در زیستن در ایشان
که سرشت سرنوشت تو را از من ساخته اند و مرا از تو

۷/۱۵/۱۳۸۲

چطوري بايد داستان بگم وقتي يه خنجر تو كمرمه!
.
.
.

اينطوري شروع شد ،
صبح روز 8 ام ازل من بودم و يه جوجه ، خوش ، اما امروز درحالي كه هنوز خيلي مونده به ابد، باز من موندم ولي جوجه تو دست يه دوسته كه قبلاٌ خنجر تو دستش بوده!! اينكه چه جوري اين اتفاق افتاده بماند ، مهم نتيجه ي اخلاقيه داستانه : هيچ وقت راز دونه دادن به جوجه تونو به دوستتون نگين!
و باز پيش از آنكه چيزكي آباد شود رو به ويراني رفتيم ، براي اينهمه نابودي فقط مي توانم شعري بياورم با صداي سوسن :
دوست دارم مي دوني
كه اين كار دل
گناه من نيست
تقصير دل
عشق تو ديونم كرده
بي آشيونم كرده
ناز تو نازنينا
ورد زبونم كرده
ياد تو نازنينا
شبگرد كوچه هام كرد
تو مي دوني فدات شم
عشقت باهام چه ها كرد
اين بازي زمونست
آخه منم جوونم
همه مي گن ديوونست
اينو خودم مي دونم
همه مي دونن
كه عاشقي كار دل
گناه من نيست
تقصر دل