۸/۲۵/۱۳۸۲

در این پهنای بی وسعت
کسی با من قدم هم بر نمی دارد
مرا یارای رفتن نیست
اما جای ماندن در دیار تلخ بی همدم نمی یابم
نه راهی از پس و پیش است
نه جادویی , که آسان بشکند بغض توانفرسای یک ماتم
اگر تنها خدا بی یاور و یکتاست
پس من هم خداگونه , یگانه , ادعا دارم.

۸/۲۲/۱۳۸۲

تمام کن
تمام کن
و انتظار بی ثمر برای خود حرام کن
شراب خواه و جام خواه
ز زندگی تمام خواه
به حسرتی که در دلت نشسته
اقتدا مکن
به صبح روشنی که بر افق دمیده
جان خود
شراره کن
و را خود
به انتها
ترانه و چراغ کن.

۸/۲۰/۱۳۸۲

عشقم را به تمامی به باد بخشیدم
باد آن را سبک برد
و همهمه ای بی وزن برای من گذاشت
آهنگ زندگی را داده بودم
و لحظه ای تهی, به مزد گرفته بودم
وقتی عشقم را از باد بازخواستم
سوت زنان از کنار من گذشت
و من آهنگ زندگی خود را باز شناختم.

۸/۱۶/۱۳۸۲

من هر دو انتهای خط ام
از نیکی و بدی
با هر چه معنی و صفت,
اعلام می کنم
همینجا
سربدار
که هیچ گردبادی تاب ویرانی مرا ندارد
و هیچ خورشیدی را توان مقابله با نور و گرمی من نیست
اما تو کیستی؟

۸/۱۱/۱۳۸۲

من در آیینه می میرم
هر صبح که چشمانم با نگاهم گره می خورد
آنگاه که انتظارشان را پاسخی ندارم
آنگونه که خیس و گرم از من می طلبندش
چگونه بگویم چه گذشت بر من
که هزار خنجر
چگونه بگویم چه امیدی خشکید در من
به هزار بهانه که رفتم
و به هزار و یک بهانه که بر گردانده شدم
چگونه بگویم
چه بودم
و چه شدم
چگونه بگویم که پاسخی نیست
برای همیشه بسته بمانید.
گوش کنید

۸/۰۷/۱۳۸۲

نه تو را از حسرت های خویش بر نتراشیده ام :
پارینه تر از سنگ
ترد تر از ساقه تازه روی یکی علف.
تو را از خشم خویش بر نکشیده ام :
ناتوانی خرد
از بر آمدن
گر کشیدن
در مجمر بی تابی .
تو را به وزنه اندوه خویش بر نسخته ام :
پر کاهی
در کفه حرمان,
کوه
در سنجش بیهودگی
تو را برگزیده ام
رغمارغم غم بیداد.
گفتی دوستت می دارم
وقاعده
دیگر شد.
کفایت مکن ای فرمان "شدن".
مکرر شو
مکرر شو!

احمد شاملو

۸/۰۶/۱۳۸۲

- گفتم: " توهم دلت واسه من تنگ شده بود؟ "
- سری تکون داد با لبخند یعنی که آرره
- گفتم: " دوسم داری؟ "
- گفت: " ببین شقایق هر وقت از خودت پرسیدی که دوست دارم یا نه , مطمئن باش دوست دارم. "

...... نمی دونم این روزا چرا هر وقت چشمامو می بندم تا از خودم بپرسم , اشکام امونم نمید ن