غریبه
اکنون که چشمانت را بسته ای
با دانه های روشن رنگین , بر زمینه ی سیاه پلکت
نقشی بنا شده
با آن چه می کنی؟
غریبه
اکنون که گوشهایت را به یاری دو انگشت گرفته ای
با من بگو از این صدا
که زوزه ی بادی است
پیچیده بر پیکر یاری.
غریبه
بی نفس اما تا به کی؟
که نفس که تازه کنی بوی تن بهار شامه ات را می آزارد !
غریبه
زبانت را گر ز انتهای کام بیرون کشیده ای هم
گمانم نیست خاطره ی طعم لَبانی که آنگونه گستاخانه خواستارت بودند
از یاد برده باشی .
غریبه
هنگامه ای ست خواهش ملتمسانه ی سرانگشتانت
لمس پیکر بلور را
آنزمان که
بشکست به نا عدالتی.
غریبه
که به خواست تواَت اینگونه می خوانم
بی حواس پنجگانه بدان
من تو را برای شبهای غربت تنهاییم اندوخته بودم
من چه می دانستم
که از تو غریب می شوم
اینگونه سهمگین.
۹/۲۶/۱۳۸۲
۹/۲۱/۱۳۸۲
گفتی زمان چاره ی درد توست
مرهمی که آرام آرام زخمت را التیام می بخشد
معجزه نیست
پرستاری ست که صبورانه دوا می کند
.
.
.
تعبیر غلط کردی
زمان نه چاره که آموزشگری ست
که به مرور ترا یاد خواهد داد
که چگونه در خود بشکنی بی شکافی از بیرون
چگونه ویران شوی بی غبار و گردی از خرابه
چگونه فغان کنی و خاک بر سر بی صدا و حرکت دستها
وچگونه مرده ای باشی
بی جسد.
مرهمی که آرام آرام زخمت را التیام می بخشد
معجزه نیست
پرستاری ست که صبورانه دوا می کند
.
.
.
تعبیر غلط کردی
زمان نه چاره که آموزشگری ست
که به مرور ترا یاد خواهد داد
که چگونه در خود بشکنی بی شکافی از بیرون
چگونه ویران شوی بی غبار و گردی از خرابه
چگونه فغان کنی و خاک بر سر بی صدا و حرکت دستها
وچگونه مرده ای باشی
بی جسد.
۹/۱۷/۱۳۸۲
۹/۱۱/۱۳۸۲
۹/۰۷/۱۳۸۲
بسیار خطا کردم , زآنرو فرجی نیست
دردا که فنا کردم جان را به سر هیچ
از تلخی هجر تو که هر شب خوره ام بود
من سوی جفا کردم, از آن درد به سر پیچ
این زهر مرا تا به ابد بار گران است
از غیر تو کامی که گرفتم به حرام است
افسوس که دانسته از این راه گذ شتم
باری, همه از ترس به خود ننگ ببستم
ترسم همه از باختن بازی گردون
سربسته بدان,
باختم اکنون.
دردا که فنا کردم جان را به سر هیچ
از تلخی هجر تو که هر شب خوره ام بود
من سوی جفا کردم, از آن درد به سر پیچ
این زهر مرا تا به ابد بار گران است
از غیر تو کامی که گرفتم به حرام است
افسوس که دانسته از این راه گذ شتم
باری, همه از ترس به خود ننگ ببستم
ترسم همه از باختن بازی گردون
سربسته بدان,
باختم اکنون.
۹/۰۳/۱۳۸۲
۹/۰۲/۱۳۸۲
به اعجاز سخن " تو"
نه دم عیسی
پیکرم را جانی است هنوز
که گاهی از خوشبختی های ساده
مو بر تنش راست می شود.
و امید چشمانم
راه به سمت صحبتهای شبانه ی کوچکمان دارد
که گه گاه
شکل می گیرد
درفضای مدارهایی
که به برکت تکنولوژی
فاصله ها را
انکار می کنند.
تو خود معجزتی
هنگام آغاز یک طوفان
آیه ای
یا
هدیه ای
برای من.
نه دم عیسی
پیکرم را جانی است هنوز
که گاهی از خوشبختی های ساده
مو بر تنش راست می شود.
و امید چشمانم
راه به سمت صحبتهای شبانه ی کوچکمان دارد
که گه گاه
شکل می گیرد
درفضای مدارهایی
که به برکت تکنولوژی
فاصله ها را
انکار می کنند.
تو خود معجزتی
هنگام آغاز یک طوفان
آیه ای
یا
هدیه ای
برای من.
اشتراک در:
پستها (Atom)